نوشته های من
سلام دوستان خوب وبلاگی
دیگه حال و حوصله نوشتن را ندارم .
دیگه اتفاق جالبی نمی افته که بخوام دربارش بنویسم یا اگه هم افتاده باشه انقدر سرگرم مشغله های روزانه هستم که حالیم نیست
تو این هفته اتفاقات زیادی افتاده که از نظر من خبری خبرای خوبی نیست
خبر اخراج یکی از همکارام به خاطر خودخواهی آقایون بالا دست یا خبر مریضی مادر یکی از دوستان وبلاگی(سکوت پاییز) یا خبر مریضی یکی دیگه از دوستان وبلاگ نویس(دنیای مینا ) که میدونم همتون اونها را میشناسید و تو کامنتاتون براشون مینویسیدکه ( عزیزم ما برات دعا میکنیم که هرچه سریعتر حال خودت یا مامانت خوب بشه ویا هرچه زودتر به آرزوت برسی) و یه دل گرمی بهشون میدید
ولی بیاید صادقانه حرف بزنیم آیا واقعا" براشون دعا میکنیم ؛ آیا واقعا" از خدا میخوایم که هرچه زودتر اونها را به آرزوشون برسونه یا فقط به اندازه یه حرف که اونها را خوشحال کنیم که بهشون بگیم ما هم هستیم .
اشتباه نکنید نمی خوام قضاوت کنم یا انتقاد ( گفتن همین جمله برات دعا میکنیم یا انشاا... خدا هرچه زودتر حال مامانت یا خودت را خوب کنه یه قوت قلب برای اون شخصه وحتی خودش یه جور دعاست) بیاید با تمام وجود یه وقتی را بزاریم و برای اونها دعا کنیم مثلا" 10 دقیقه از وقتمون را بزاریم و فقط برای اونها و تمام مریضها دعا کنیم و به هیچ چیزه دیگه فکر نکنیم باور کنید و ایمان داشته باشید که خدا جواب دعاهای دسته جمعی را میده.
وقتی چند نفر در ساعت خاص برای دیگران دعا کنندخدا زودتر جواب دعای اونها را میده.
اکنون میخوام مطلبی را د رمورد دوستانی که مشکلات و بیماریهای دارند که به نظر خودشون درمان ندارد ونمیشه کاریش کرد . آنها به خدا و دعا ایمان دارند ولی اون را باور ندارند . بااینکه دعا میکنند و به دیگران هم میگویند برایشان دعا کنند ولی از ته دل باور ندارند که دعاهایشان اجابت شود چنین کسانی می گویند (آنچه را که نمیشود درمان کرد باید تحمل کرد)
ولی آیا واقعا" حق با اونهاست .
در کتاب با خالق هستی آمده که:
(( اجتناب از مشکل بیهوده و تسلیم شدن نادانیست ، بهتر است هر مشکل حل نشده ای را دوستی ببینیم که پیام و درسی برای ما داردو با این نگرش به استقبالش برویم.
نگذارید که مشکل به شما غلبه کنه بلکه با اون مواجه شوید و به آنبگوید(خوش امدی دوست من !چه پیامی از خدا برای من آوردی ؟)) آنوقت میبینید که هر مشکلی دقیقا"به یکی از ضعفهای شما اشاره دارکه باید اون را اصلاح کنید.
به این ترتیب هر مشکل مانند بسته ای هست که برای شما یک هدیه ارزشمند درونش وجود داره و هر تجربه نا خوشایند یک هدیه و نیکو.
هرکس این مطلب را باور داره با لبخند به مشکلات خوشامد میگوید و راه پیروزی را می پیمایید))
بله دوستان عزیز فرار از واقعیت یا غم و اندوه برای عزیزانمون هیچ کاری را درست نمیکنه بلکه باید با اونها مواجه شد واونها را شکست داد .
باور کنید و ایمان داشته باشید که خدا با شماست و شما را تنها نمیزاره.
در نوشته بعدی میخوام داستان واقعی زنی را بنویسم (یکی از آشناهای خودمون) که با سرطان مبارزه کرد و سالها زنده موند .
سلام
اینکه در گذشته چیکار کردیم شاید خیلی مهم نباشه ولی واقعیت اینه که گذشته ما آدما همیشه دنبالمونه و ما نمیتونیم ازش فرار کنیم فقط میتونیم خودمون را بفراموشی بزنیم
همیشه یه سوال تو ذهنمه که من را به خودش مشغول میکنه.
نمیدونم این فکر فقط مختصه خودمه یا نه برای همه اتفاق میوفته و سوال اینه :
چرا خاطرات بد دوامش بیشتر از خاطرات خوبه و بیشتر تو ذهن و فکر آدم میمونه و خاطرات خوب خیلی خیلی کم تو ذهن ما هست.
توی خاطراتی که من دارم مینویسم اگه دقت کرده باشید همش غم و غصه و کمتر از خوشی هام توش نوشتم چون خیلی کم یادم میاد.
خاطرات دوران سربازی من تموم شد و روزی رسید که باید برای تسویه حساب به دادگاه نظامی میرفتم تا حکم بی گناهیم را بگیرم.
دادگاه نظامی به این شکل بود که موقعی که میخواستی واردش بشی یه کارت ورود بهت میدند تا موقعی که میخوای خارج بشی باید با اون کارت را تحویل بدید تا اجازه خروج بدند در غیر این صورت اونجا می موندی.
وارد دادگاه شدم و بطرف اتاق قاضی حرکت کردم منشی ازم کارت شناسایی به اضافه کارت ورود به دادگاه را گرفت و گفت بشین تا نوبتت بشه ومن که چاره ای نداشتم به روی نیمکتی نزدیک در نشستم .
همینطور که منتظر نوبتم بودم میدیم سربازای که به اتهامات مختلف دستبند به دست میومدند به اونجا .
یکی با چاقو هم خدمتیش را زده بود یکی از خدمت فرار کرده بود یکی تیر بی خودی شلیک کرده بود یکی جنایت کرده بود و...اینقدر بودند که نگو.
ما آدما تا وقتی خودمون را ببینیم فکر میکنیم که خدا باهامون قهر کرده ولی وقتی مشکلات مردم را میبینیم تازه میفهمیم که خدا چقدر دوستمون داشته به قول معروف قدر عافیت کسی داند که به مشکلی گرفتار آید یا یه چیزی تو همین مایه ها
کم کم ساعت نزدیک به2بعدظهر میشد ولی هنوز نوبت من نشده بود . انتظار خیلی سخته اونم وقتی آدم منتظر حکمی باشه نمیدونه خوبه یا بد .
کم کم دادگاه داشت خلوت میشد ودلهره و ترس من بیشتر که مبادا یادشون بره ومن مجبور شم اینجا بمونم به در اتاق قاضی رفتم دیدم منشی داره چرت میزنه یواش به در زدم از خواب پرید و با عصبانیت گفت برو بیرون هنوز نوبتت نشده
دوباره رفتم و رو نیمکت نشستم ساعت 5دقیقهمونده بود به 2 نمیدونستم باید چیکار کنم که یکدفعه منشی صدام زد
با ترس لرز رفتم تو اتاق قاضی
قاضی یه مرد تقریبا" چاق حدود 50 سال قد کوتاه که صورتی گرد داشت پر از ریش و یه عینک
از زیرعینک یه نگاهی بهم انداخت و بعد از پرسیدن شهرتم چندتا برگه داد و گفت پرکنم .
توی برگه ها در مورد روز حادثه وتمام جزئیات اون روز را سوال پرسیده بود و باید مو به مو جواب میدادم بعد با اظهاراتم که قبلا" گفته بودم چک میکردن اگه درست بود که هیچ وگرنه حسابم با خدا بود و از اونجای که چند ماهی از این ماجرا گذشته بود من زیاد یادم نبود که جزییات حادثه چی بود .
تو دلم از خدا خواستم کمکم کنه که یدفعه آقای قاضی گفت وای ساعت 2 شد و حالا سرویس میره دیرم شده باید برم ااون برگه ها را بده خودم پر میکنم بیا اینم نامه آزادیت برو دنبال کارات تاسرویس نرفته و...
جالب بود برام حکمت خدا این بود که من آخرین نفر برم تو تا اینجوری تمومش کنه .من میتونستم با پیله شدن کاری میکردم که کارم زودتر انجام بشه ولی صبر کردم تا خودش به روال خودش طی بشه و مزد صبرم هم این بود.
با اون حکم من با پادگان تسویه کردم و کارت پایان خدمتم را گرفتم و به طرف خونه حرکت کردم
حالا از اون قضیه سالهای سال می گذره وهنوز خاطراتش زنده است.
پایان
سلام دوستان عزیز
امروز میخوام درباره معجزه بنویسم . تمام این نوشته ها حقیقی و از تجربیات واقعی که برای خودم اتفاق افتاده است بر گرفته شده است و در هیچکدام اغراق نشده پس با ایمان بخونید و به کسانی که به این چیزها اعتقاد ندارند هم توصیه کنید که بخونند.
خداوندا کمکم کن تا بتوانم تمام کارها و معجزاتی که برای من مهیا کردی را مو به مو بنویسم تا شاید آنهایی که به تو ایمان ندارند یا ایمانشان ضعیف است به تو و تمام کارهای تو ایمان بیاورند و برای دیگران هم باز گو کنند پس توی خداوند به جای من و فکر من بنویس آمین
همیشه اسم معجزه که میومد یاد پیامبرا می اوفتادم شاید شماهم مثل من بودید معجزه برام یه چیز مبهم بود یه چیز دست نیافتنی مثل خدا .
بی اغراق بگم همه ای ما از خدا یه تصوراتی داریم .تصور من از خدا یه چیز وحشتناک بود که منتظره من کار بدی انجام بدم و مجازاتم کنه این چیزی بود که تو بچگی یاد گرفته بودم و مطمئن هستم خیلی ها هم مثل من از خدا می ترسیدن. صحبت درباره خدا زیاده ! اجازه بدید بعدا" در موردش صحبت کنیم و بریم سراغ معجزه
نمیدونم چقدر تو زندگیتون معجزه اتفاق افتاده و آیا اون معجزه را درک کردید یا بی تفاوت از کنارش گذشتید. خیلی از ما آدما اون قدر به خودمون مغروریم که اگه معجزه ای هم اتفاق بیفته اصلا" نمی فهمیم و معتقدیم که خودمون مسببش بودیم پس چه لزومی داره بهش فکر کنیم.
تمام چیزهای که ما داریم و از اون استفاده میکنیم مثل زبان ، گوش و... سلامتی یا هرچیز دیگه همش معجزه ست به این دلیل که اگه خدا نمیخواست ما نداشتیم ولی این چیزها را همه ای ما میدونیم منم نمی خوام برم رو منبر و موعظه کنم چون همه ای ما گوشهامون از این حرفا پره ، نمیخوام بگم که یه بیمار شفا یافت یا یه نابینا بینایش را بدست آورد یا... هزاران چیز مثل این چون ما فقط چیزهای غیر ممکن را معجزه میدونیم همین و بس .
شاید با خوندن معجزه هایی که برای من اتفاق افتاده همه بخندید ولی برای من یک معجزه بوده وهست وبابت اون خدا را شاکرم
معجزه از زمانی تو زندگی من اتفاق افتاد یا بهتر بگم از زمانی اون را درک کردم که خدا را شناختم و چطور شد که خدا را شناختم داستان طولانی داره که یه روزی تعریف میکنم .
معجزاتی که برای من اتفاق افتاد اینها بودن : پیدا کردن کاری که حتی بهش فکر هم نمیکردم یه روزی یه همچین جای برم سرکار یه چیز غیر ممکن بود .
معجزه نجات پیدا کردن از یه تصادفی که اگه رخ میداد ممکن بود که اینجا نباشم یا تصادفی که کردم و هیچی نشد که اگه میشد وا ویلا بود و....
من همیشه آرزو داشتم برم سفر شاید خنده دار باشه ولی واقعا" این آرزو را داشتم ودرست در جای که فکرش را نمی کردم به آرزوم رسیدم این یه معجزه بود و معجزه بزرگتر پیدا کردن.. 2دوست که از خواهر وبرادر بهم نزدیکتر شدند و واقعا" من را خوشحال میکنندو چه معجزه ای از این بهتر
ما آدما هر روز در زندگی میتوانیم انتظار معجزه داشته باشیم و باید نسبت به رخ دادن آنها هشیار باشیم و گرنه آنها را نخواهیم دید
هیچ کاری برای خدا دشوار نیست بلکه اسان هم هست .
ما معجزات کوچک داریم ،معجزات بزرگ داریم،معجزات سریع و معجزاتی که وقت بیشتری می برند و معجزاتی که به سادگی قابل تو ضیح هستند و معجزاتی که اینگونه نیستند ؛ همه ای معجزات بهبود دهنده نیستند.
تعریف من از معجزه این است:رویدادی دقیقا"درست به شیوه ای دقیقا" درست در زمانی درست.
خداوندا بهترین و والا ترین خیر را به انجام برسان میدانم که برای همه چنین میکنی آمین
اغلب آنچه روی میدهد معجزه نیست بلکه زمان آن رویداد معجزه است و ممکن است آن رویداد عادی باشد ولی وقتی در زمانی خاص اتفاق مافتد ان را غیر عادی میکند.
گاهی برای ما اتفاقاتی می افتد که خیلی معمولی هست و اصلا" شبیه معجزه نیست و ما اون را درک نمی کنیم ولی اگر بیشتر فکر کنیم میبینیم که آیا این اتفاق اصلا" باید می افتاده و این حیرت آور است ولی باز هم ترجیح میدهیم به آن خوش اقبالی بگوییم.
بعضی از ما آدما معجزات خدا را به هر نامی میخوانیم به غیر از معجزه چون یا به معجزه اعتقاد ندارند یا به خدا.
اگر چیزی را باور نداشته باشید آن را به گونه ای که هست نمی بینید و درک نمی کنید .
ولی این یک واقعیت است که حتی خود ما هم یک معجزه هستیم ، معجزه ای در حال روی دادن و هرگز خدا از ما دست بر نمی دارد.
همه ی ما این معجزات را می بینیم ولی روی آنها اسم های زیادی میگذاریم مثل رویا ، تجربه... اما به هر حال آنها معجزه هستند.
رفتن به مسافرت و پیدا کردن دوست و دیدن تمام نعمتهای خدا و قشنگیهای کشورم ایران برای من معجزه بوده و هست .
امیدوارم با خوندن این مطالب تونسته باشم شما را آگاه کنم و خسته نشده باشید.
سلام دوستان عزیز
به قسمت آخر خاطرات سربازی رسیدیم ، ممکنه از این خاطرات خسته شده باشید یا از این دیر به دیر نوشتن ها ولی دیگه تمام شد ؛
بعد از این میخوام خاطرات عشق ها و حسرت های دوران بچگی تا ... را بنویسم و امیدوارم باز هم من را همراهی کنید ، ولی قبل از نوشتن قسمت آخر میخوام از شما بپرسم کی فضول تره ؟
یک روز برای انجام کاری رفته بودم در خونه ی یه مشترک ؛( وقتی در زدم یه خانمی در را باز کرد و دم در وایساد تا من کارم را انجام بدم )همین جور که داشتم کارش را انجام می دادم
بچه ی اون خانم هم اومد پهلوی ما ایستاد .
کارم که تمام شد اون خانم ازم خواست که کاری براش کاری انجام بدم .
من هم شروع کردم به انجام اون کار . کارم تمام شد و خداحافظی کردم . در همین حین یه ماشین وارد اون کوچه شد که یه خونواده توش بودن .
چیزی که می نویسم را تجسم کنید من کار را که تحویل دادم به اون خانم در همون حال اون ماشین اومد تو کوچه و در همون لحظه بچه میخواست پول خردهای مامانش رو ازش بگیره .مامانه هواسش رفت به اون ماشین که کی هستن و برای چی به اون کوچه اومدند و بچه هم در حال کشیدن پولها از دستمامانش و هی تکرار میکرد :مامان بده من... بده مامان؛ در نتیجه پولها به زمین ریخت و پخش شد .مادره به بچه اش پرخاش کرد و با عصبانیت بهش گفت از بس که فضولی !؟ ببین چیکار کردی از دست هر چی بچه فضول!
برای من خیلی جالب بود این جملش ؛به نظر شما کدوم یک فضولتراند مادر یا بچه؟
سلام بر دوستان عزیز
خدمت سربازی با تمام خاطرات تلخ و شیرین داشت تمام میشد. روزهای پایانی خدمتم دیگه نه از تبعید خبری بود ونه از دعوا،تنبیه و یا هرچیز دیگه.
وقتی از تبعید تو اون بیابون برهوت برگشتم دیگه کسی من را نمی شناخت؛ چون انقدر کثیف و سیاه پر از ریش شده بودم که حتئ خودم ؛ خودم را نمیشناختم ؛چون اونجا آبی نبود که بشه حمام کرد.بعد از چند ماه رفتم حمام نزدیک 2ساعت خودم را می شستم و دلم نمی یومد از حمام خارج شم انقدر که اومدند و زوری از حمام بیرونم کردن.(البته آبی برای خوردن و شستشو بود ولی برای حمام کردن نبود)
وقتی وارد محوطه پادگان شدم خیلی از قدمی ها رفته بودند و جاشون را سربازهای جدید گرفته بودند.سربازانی که از نظر قد و قواره همه آب رفته بودن و در مقایسه با قبلی ها مثل فیل و فنجون بودند.
من شدم مسول آموزش این پاسدارها و گه گداری هم به عنوان پاسبخش پست میدادم آخه آخر خدمتم بود و یه جورای راحت گذاشته بودنم .
یه جورای از این که خدمتم داشت تموم میشد ناراحت بودم آخه تازه داشتم عادت میکردم.
در مواقع استراحت خاطراتم را مرور می کردم .
خاطرات زمان پاسداری که توی برف وبارون پست می دادیم و هر از چند گاهی هم از مزرعه کاهو ، کاهو می دزدیدیم و سر پست میخوردیم .آخه تو پادگان ما کاهو و کلم کشت می کردند.نمیدونید چه کیفی داشت و چقدر می چسبید. یا وقتی که به خاطر یه جوجه تیغی که وسط باند پرواز به حال خودش میرفت یه پادگان را بهم می ریختم تا اون را بگیرم .
خاطرات زمان پاس بخشی و خودکشی یه سرباز و اون همه دردسر که با همه ای تلخی هاش پر از تجربه بود.
خاطرات زمان تیعید در بیابان بی آب علف وسط یه مشت قاتل و وحشی که به خاطر خلاف هاشون به اونجا تبعید شده بودن و بالای 40 ماه خدمت داشتند، عقرب و رتیل که اندازه هرکدومشون به30 -40 سانت می رسید و برای اینکه غافلگیر نشیم شبها موقع خواب یه نگهبان مخصوص کشتن این موجودات میگذاشتیم و صبح ها که بلند میشدیم کف آسایشگاه پر از جنازه این موجودات بود.
خاطره غم انگیز چهار شنبه سوری که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره ومیخوام براتون از این خاطره بد بنویسم تا شاید از ذهنم بیرون بره :
شب چهارشنبه آخر سال بود و من در تدارک اینکه این شب را با پاسدارها جشن بگیریم اونهم در بیابان ؛ پس در حال جمع کردن بوته ، چوب ، وهرچی که دم دستمون میومد کردیم. هوا داشت کم کم تارک میشد و ما کوهی از بوته وچوب جمع کرده بودیم .
با پاسدارها در مورد اینکه چطوری خوش بگذرونیم و اینکه به جای ترقه چیکار کنیم داشتیم بحث میکردیم هوا دیگه تاریک شده بود و وقت این بود که بریم سراغ چوبها.
آماده آتیش زدن بودیم که از دور یه نوری نظرم را به خودش جمع کرد تعجب کردم آخه توی اون بیابون غیر از ما کسی دیگه نبود. یکم که دقت کردم دیدم چه آتیشی بر پا شده پیش خودم گفتم حتما" دار و دسته تبعیدی ها اینکار را کردند.
بچه ها را صدا زدم و گفتم یاد بگیرید ببیند چه چهارشنبه سوری گرفتند و چه آتیشی بر پا کردند.
یکی از بچه ها گفت :
سرکار اما انگار آتیش توی اتوبانه و کاری به داخل پادگان نداره
راست میگفت با یکم دقت می شد فهمید که این آتیش کاری به چهارشنبه سوری نداره برای همین به راننده مون گفتم که ماشین را بیاره تا بریم سر و گوشی آب بدیم،(برای اینکه بتونیم شبها توی اون بیابون گشت بزنیم و همینطور برای اینکه اگه اتفاقی برای یکی از پاسدارها افتاد بتونیم سریع خودمون را به بیمارستان برسونیم برامون یک آمبولانس از مرکز فرستاده بودند) ماشین حاضر شد ومن به اتفاق یه پاس بخش دیگه و افسر نگهبان راهی اونجا شدیم.
هرچی به خیابون نزدیک میشدیم شعله های آتش بیشتر میشدتا اینکه به نزدیکی صحنه رسیدیم و اون حادثه تلخ را دیدم.
سه تا ماشین گنده زده بودن بهم که بار یکشون پنبه بود ؛بار یکی دیگشون بنزین یا نفت بود دقیقا" معلوم نبود ودر بین اونها هم یه خاور گیر کرده بود .
صحنه بدی بود دیدن سرنشین ماشینها که یا سوخته بودن یا داشتن میسوختن و صدای فریاد کمکشون هنوز تو گوشم میاد هیچ کاری نمیشد کرد حتی من با یکی دیگه از بچه ها رفتیم به کمک یکی شون که کمک میخواست ولی جلومون را گرفتند چون احتمال انفجار بود برای همین کسی جرات نمیکرد بره جلو .
یکی از بچه ها که حواسش خیلی جمع بود به ما گفت یکی از سرنشینان نیست طبق شمارش اون هر ماشین باید 2تا سرنشین داشته باشه که جمعا" میشد 6 تا ولی اونها 5 تا بودن
راست میگفت برای همین شروع کردیم به گشتن که ناگهان صدای ناله ای به گوشمون رسید .صدا را دنبال کردیم تا رسیدیم به یک مردی که تمام تنش سوخته بود ولی خودش را با خاک خاموش کرده بود .
سریع اون را به آمبولانس رسوندیم وسوارش کردیم و به سوی بیمارستان حرکت کردیم .بوی سوختگی ماشین را پر کرده بود در طول راه اون مرد ناله میکرد وهی سراغ زن و بچه هاش را میگرفت .واقعا"صحنه غم انگیزی بود .
به بیمارستان رسیدیم و تحویل دکتر ها دادیمش ولی نمی تونستیم اونجا بمونیم وباید هر چه زودتر بر میگشتیم به پادگان.
بعد از اون نمیدونم چه بلای سر اون مرد اومد ولی هیچ وقت یادم نمیره که چه اتفاقی افتاد
چهار شنبه سوری اون سال به دهن مون زهر شد وقتی برگشتیم همه ماتم زده یه گوشه ای نشسته بودن ومن هم خسته به اتاق پاس بخشها رفتم تا بلکه بتونم اون حادثه را از ذهنم بیرون کنم.
به امید اینکه هیچکس هیچ غم وناراحتی تداشته باشه آمین
ادامه دارد
سلام
امیدوارم عید به همگی خوش گذشته باشه.
می دونید توی خدمت سربازی وقتی به سال نو نزدیک می شدیم یه جور غم را می شد تو چهره ای سربازها دید .
غم دوری از خانوادهاشون چون این اولین باری بود که اونها از خونواده هاشون دورند . حداقل برای من که این طور بوده .
نزدیک عید بود . فرمانده پادگان به همه اعلام کرد که برای رفتن به خونه یا باید هفته اول عید را برید یا هفته ای دوم .هفته اول یعنی از 29 تا 5 فروردین و هفته دوم از 6 تا 13 فروردین .
خیلی ها هفته اول را انتخاب کردند ولی من هفته ای دوم را انتخاب کردم و علتش هم این بود که ترجیح میدادم سیزده بدر پیش خونوادم باشم ولی یادم نبود که ما هیچ وقت روزهای سیزده بدر از خونه بیرون نمی ریم .
یادمه که روزهای سیزده بدر وقتی که همه ای بچه ها با پدر مادراشون می رفتند به پارک ها ،باغها ، چشمه سارها،... من در خونه کنار کوچه چمبرک زده بودم وبا حسرت به اونها نگاه میکردم و با خنده هاشون میخندیدم و آرزو میکردم جای اونها بودم و همسایمون میومد و وقتی من را تو اون حالت میدید دلش برام میسوخت و اجازه من را میگرفت و من را با خودشون به پارک میبرد . یه بار باشون رفتم ولی بدون خونوادم احساس غریبی می کردم واز نگاهای دلسوزانشون بدم میومد ولی هیچوقت پدرم این را نفهمید.
برگردیم به پادگان:
برای اینکه هفته اول بهم سخت نگذره با بچه هایی که با من مونده بودند تصمیم گرفتیم برای خودمون یه سفره هفت سین پهن کنیم و سال نو را جشن بگریم . پس رفتیم که هفت سین را بچینیم و چون توی یه بیابون برهوت سنجد و سیر، سمنو و... پیدا نمی شد؛ با هرچی که دم دستمون بود و اولش با سین شروع میشد سفره هفت سین را چیدیم ؛مثل سر نیزه سینی ،سنگ،ساک،... یادمه یه سین کم داشتیم برای همین یکی از بچه ها که فامیلش سرلک بود را نشوندیم سر سفره.
همه ی مقدمات سال نو را انجام دادیم . یکی از بچه ها رادیوش را برداشت و آمد سر سفره و همگی نشستیم و منتظر شنیدن سال نو از رادیو شدیم. رادیو داشت یکی از آهنگهای عصار را میخوند .یک دقیقه به سال نو مونده بود که یکدفعه برق رفت .همه مون چنان زده حالی خورده بودیم که تا چند دقیقه مات و مبهوت همدیگه را نگاه میکردیم .
با این حال اون یک هفته را با شادی گذروندیم و نگذاشتیم دوری از خونواده ناراحتمون کنه
برای من اون سال قشنگترین سال نو زندگیم بود و حالا که به اون روزها فکر میکنم می بینم ما آدما اگه بخوایم میتونیم در بدترین شرایط بهترین کارها را انجام بدیم. شاید اون روزها این کار برای من یه تفریح بود ولی درس بزرگی توش بود که من هیچوقت اون را درک نکرده بودم.
خدمت سربازی من با همه ای بدیها و خوبیها غمها و شادیهاش رو به پایان بود و هرچی به آخرش نزدیک میشدم دلم میگرفت .
آره دوستان عزیز بهتر در همه حال به نیمه ی پر لیوان نگاه کنیم و هیچوقت به این فکر نکنیم که چرا این طور نشد و چرا حالمون گرفته و هزارن چرای دیگه .....
به این فکر کنیم که از ما بدتر هم وجود داره و ما در همه حال باید شاکر خداوند باشیم وسعی کنیم بهمون خوش بگزره.
امیدوارم همیشه خوشحال باشید
سال نومبارک
سلام دوستان عزیز :
قبل از هر چیز میخوام سال نو را به همهتون تبریک بگم و از این که من را تا اینجا همراهی کردید تشکر کنم .
با اجازتون امروز نمیخوام ادامه خاطراتم را بنویسم چون خاطرات من همش درد و غم و سختی و.... را بیان میکنه در حالی که حالا وقت شادیه و من نمیخوام ناراحت باشم به قول یه نویسنده :
کسانی که میخواهند یک راه تازه را در پیش بگیرند اگر اندکی از گذشته خود را به همراه بیاورند رنج خواهند کشید
پس من هم میخواهم این چند روز عید را در حال زندگی کنم و از آن لذت ببرم.
بسیاری از مردم از شادی میترسند.از نظر اونها شاد بودن به معنای عوض کردن بعضی از عادتها شونه و ممکنه هویتشان را از دست بدهند . از ترس اینکه مبادا کم بیاورند رشد نمیکنند و از ترس اینکه مبادا روزی گریه کنند نمیخندند. (پائولو کویئلو)
میخوام برای سال جدید برای خودم و دوستام ،شما و کشورم و مردم کشورم دعا کنم و از شما می خوام که با من همراه بشید و امین بگید و ایمان دارم که خدا صدای امین ما را می شنوه پس شروع می کنیم :
به نام خداوند بخشنده مهربان
ای خداوند به سخنان من گوش بده و به نالهء من توجه فرما ، زیرا من فقط نزد تو دعا میکنم.
زمانی که در سختی بودم تو به داد من رسیدی پس اکنون نیز دعایم را اجابت فرما.
ای خداوند راه خود را به من نشان بده و مرا هدایت نما تا دشمنانم نتوانند بر من چیره شوند.
ای خداوند با تمام وجود تو را میستایم و از کارهای شگفت انگیز تو سخن میگویم تو شادی و خوشی من هستی و تمام آرزوهای من را میدانی.
خداوندا چشمان دشمنان ما را به نور حقیقت روشن کن تا کینه و نفرتشان به عشق و دوستی تبدیل شود.
خداوندا دوستان ما را دوست داشته باش وآنها را از شر شیطان محافظت کن.
خداوندا همهءکسانی که از درد و بیماری رنج میبرند را شفا بده و چشم آنها را به حکمت خودت روشن کن.
خداوندا امسال را سالی پر از برکت برای همهء مردم ایران قرار بده تا مردم کشورم در صلح و آزادی در کنار عزیزانشون زندگی کنند.
خداوندا کشورم را از هجوم اهریمنان در امان قرار بده و کسانی که بر این کشور حکومت میکنند را ببخش و کمکشون کن تا بتونند راه درست حکمرانی را یاد بگیرنند و از ظلم و ستم دور باشند.
خداوندا کمک کن تا همهء آنهای که آرزوهای دارند به آرزوشون برسند .
خداوندا خوب میدونم که من را دوست داری و همیشه حضور خودت را در زندگی من یه جورای نشون دادی و همیشه در کنار من بودی پس از تو میخوام که من را از شر گناه دوری کنی و اگه اشتباهی میکنم که نمیدونم تو من را آگاه کنی و نگذاری که هیچ وقت خطا کنم و دشمن شاد بشم که توتنها معبود من هستی و من تنها تو را میپرستم پس همه کسانی که به هر دلیلی ای خداوند گرفتارند(زندان ، بیماری ،غم ، زلزله ، ....) را نجات بده و راه نجات را هم نشونشون بده تا همه رستگار بشند.که خواست تو خواست همهء ماست.
آمین
خوب دوستان امیدوارم که شما از این دعا لذت برده باشیند .اصولا" حرف زدن با خدا خیلی لذت بخشه .
بی حرف پیش توی ایام عید ادامه خاطراتم را مینویسم و امیدوارم که من را مثل همیشه همراهی کنید.
خداوند را فراموش نکنید و در پناه خداوند سالی خوبی در پیش رو داشته باشید. (آمین)
تا سال دیگه خدا نگهدار....
سلام دوستان خوبم
از این که با من همراه هستید خیلی سپاسگزارم بدون مقدمه بقیه داستان را براتون میگم
چند ماهی از مواد مخدر دور بودم که حوادث بد یکی یکی شروع شد (به داستان سربازی مراجعه شود)و من که کسی را نداشتم که با هاش درد و دل کنم به محض برگشتن از خدمت به سراغ محمد رفتم . اون که ترک نکرده بود و هنوز ادامه میداد وقتی من را دید و از حال و روزم با خبر شد نه اینکه من را تشویق به ادامه این کار نکرد بلکه کلی با من حرف زد که این کار را شروع نکنم ولی من برای فرار از مشکلات به حرف اون گوش ندادم وگفتم که اگه من را همراهی نمی کنی تا برم سراغ یکی دیگه از اون جای که توی این کار همه جور آدمی پیدا میشه و برای اینکه من گیر اون بداش نیفتم محمد قبول کرد که من را همراهی کنه پس دوباره شروع کردم.
از اونجای که محمد در غیاب من ادامه داده بود پس مشکل خونه خالی را حل کرده بود برای همین ما هروز میکشیدیم تا اینکه مرخصی من تموم شد وباید برمیگشتم به پادگان.
این را باید بگم که تو این 15 روز کسی از خونواده من از من نپرسید که چرا 6ماه خونه نیومدی و چه خبرا یا چیکار میکردی؛ پدرم که همون روز اول رفت بلیط برگشت من را خرید که مبادا من هوس نرفتن به سرم نزنه
موقع برگشتن چیزی با خودم نبردم چون به اندازه کافی حال کرده بودم و ترجیح میدادم چند ماهی را چیزی نکشم
به پادگان که رسیدم با خبر غیر منتظره ای روبرو شدم اونم تبعید شدنم به بیابونی به نام کوشک بود .
فرمانده:آماده شو اسبابات را جمع کن باید بری کوشک
من:چرا قربان؟
فرمانده : چرا نداره دستور رسیده چندماهی اینجا نباشی تا آبها از آسیاب بیفته (مراجعه به سربازی قسمتی که دانشجوها را توی دستشویی زندانی کرده بودم)
من: تنها قربان
فرمانده: نه هر 15 روز 45 پاسدار برات میفرستم بزارشون سرپست
( لازم به ذکراست که کوشک یه باند پرواز در بیابونهای قم بود که در زمان شاه محل مانور نیروی هوای و همچنین احترام نظامی به شاه بوده
کوشک منطقه بود نظامی که شامل 1:باند پرواز جنگنده های نیروی هوای 2:جایگاه که معروف بود به نام تاج فرح 3:ساختمان کنترل پرواز یا برج مراقبت 4:آشیانه هواپیماها )
من :چشم قربان و رفتم که آماده رفتن بشم واین خیلی خبر بدی بود چون تا اونجای که من میدونستم وشنیده بودم جای خیلی خطرناکی بوده که هیچکس حاضر نمیشده بره اونجا
رفتم و همه ی وسایلم رابرداشتم و اومدم توی محوطه که با دوستانم خدا حافظی کنم که دیدم توی محوطه شلوغه و دعوا شده با تعجب رفتم جلو که یک دفعه فرمانده یه دادی کشید وهمه آروم شدند .
فرمانده با عصبانیت گفت:نه به اون وقتی که باید با کتک بفرستمتون کوشک نه به حالا که سر رفتن دعوا میشه اگه من میدونستم این جان کوچولو چیکار مکنه که همتون میخواید باهاش برید خیلی خوب بود .
برام خیلی جالب بود وقتی دیدم همه پاسدارها میخواند با من بیاند واقعا"خوشحال شدم و اشک تو چشمام جمع شد و از این که میدیدم چقدر تو کاری که میخواستم بکنم موفق شدم تو پوست خودم نمی گنجیدم
خلاصه موقع رفتن شد من با 40 سرباز و 2 پاسبخش کمکی راهی کوشک شدیم ومن در خیال خودم که باید چیکار کنم به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم که رسیده بودیم وباید از اتوبوس پیاده میشدیم به اطراف نگاه میکردم کوشک:
بیابونی برهوت که اخرش پیدا نبود بدون چراغ آب و غذا
هر هفته یک بار از تهران برای ما آب و غذا میاوردن حمام نداشتیم و شبها از ترس رتیل و عقرب خوابمون نمیبرد خلاصه که جای وحشتناکی بود.
یه آسایشگاهی بود که خیلی بوی نا میداد ولی هرچی که بود باید اونجا را خونه دومم میدونستم وباید یه کاری میکردم که به من سخت نگذره.
در حدود 2 کیلومتر اونطرف تر از ما یه پادگانی بود که اسمش خاطرم نیست ولی اون پادگان محل سربازهایی بود که دوره ای خدمتشون از 30 ماه به بالا بود و اصولا یا چاقو کش بودند یا قاتل که بهر دلیلی به اون پادگان تبعید شده بودن خیلی آدمای خطرناکی بودند که اگه قرار بود کاری بکنند حتما" میکردند که راجع به اونها حتما" بعدا" مینویسم فقط همین را بگم که غذای ما را اونها باید درست می کردند و یه جورای باهم در ارتباط بودیم.
پس به فکرم افتاد که خودم را با مواد مخدر سرگرم کنم تا دوران تبعید تمام بشه ولی برای این کار نیاز به یه همبازی مطمئن و یه جای بازی خوب داشتم .
از نظر جای بازی که مشکل نداشتم چون بیابون خدا همش جای بازیه ولی همبازی مورداعتماد یه کم سخت بود و مشکل دیگه ای هم که وجود داشت ،نداشتن مواد بود .که اونهم باید تهیه میکردم پس دست بکار شدم
اعتیاد و مواد مخدر مثل یه گناه میمونه مثل یه دروغ که اگه انجامش دادید شیطان راه را برای ادامه دادن باز میکنه که اگه آدم بخواد گناهی را انجام بده و اگه بهش عادت کنه براحتی مقدمات برای گناهای بعدی فراهم میشه تا در گناه و دروغ غرق بشه و وقتی به خودت میای که دیگه کار از کار گذشته و متاسفانه این یک واقعیته . توصیه میکنم هیچ وققت امتحان نکنید .
همه چیز براحتی جور شد همبازیم یکی از سربازام بودکه یکم از نظر رفتاری مشکل داشت پس رفتم سراغش چون با این کار هم میشدکنترلش کرد هم انقدر جرات داشتن که بفرستمشون برام مواد تهیه کنند منظورم دل و جراته چون این کار(تهیه مواد)یه آدم زرنگ میخواد که نتونند سرش کلاه بزارن و اون سرباز کیس مناسبی بود پس به این راحتی همه چیز جور شد.
در20کیلومتری پادگان ، شهر قم بود ،که موادم را از اونجا تهیه میکردم واین شد تمام سرگرمی من که هروز به بهانه سرکشی به پستها برم آتیشی درست کنم و یه صفای بکنم و از اونجای که همه سربازها یه جورای دوستم داشتند و هم میدونستند که باج به کسی نمیدم پس هوامو داشتندو در عوض من هم اونجارا کردم هتل ولی با قوانین جدید فکر نکنید که چون مصرف میکردم کار به کسی نداشتم نه تازه خیلی هم سختگیرتر شدم به طوری که یه روز که همبازیم میخواست از موقعیت خودش سوءاستفاده کنه را انداختم زندان تا فکر نکنه جای خبری هست ولی از خیلی جهات هم راحتشون گذاشته بودم.
بگذریم روز به روز وابستگی من به مواد مخدر بیشترمیشد ولی هیچکس به من نگفت چرا!؟
من 6 ماه ازخدمت سربازیم را با مصرف مواد طی کردم و وقتی خدمتم تموم شدهنوز مصرف کننده بودم وبا آدمای زیاد رفت و آمد کردم کارهای زیادی انجام دادم که توصیه میکنم حتما" ادامه خاطرات اعتیاد را بعد از تمام شدن خاطرات سربازی بخونید نه این که فکر کنید برای خودم میگم (قبلا" هم گفتم من این خاطرات را واسه یه دل خودم مینویسم)برای اینکه راهایی را که من رفتم شما تجربه نکنید که از قدیم میگند تجربه را تجربه کردن خطاست.
با بچه هاتون دوست باشید!
ادامه دارد...
ما در پی رویاها و ایده الهای خود به دنیا آمدیم . اغلب آنچه را که در دسترس ماست دست نیافتنی می کنیم. و وقتی به اشتباه خود پی میبریم ، احساس میکنیم که وقتمان را هدر داده ایم چون در دوردستها دنبال چیزی میگشتیم که جلوی دستمان بوده و بعد خودمان را سرزنش میکنیم به خاطر این اشتباه و به خاطرجستجوی بی فایده مان وبه خاطر مشکلاتی که ایجاد کرده ایم
خدایا دعا میکنم این شمع که اکنون روشن کرده ام ، نوری باشد که زمانی که به مشکلاتی بر می خورم و تصمیماتی میگیرم، با نور خود روشنم کند
پائولو کوئیلو
سلام دوستان عزیز
ازاین که سر میزنید ممنونم ولی علت اینکه دیر به دیر مینویسم، اینکه مشغله کاری اجازه نوشتن بهم نمیده امیدوارم که من را ببخشید.
قبل از اینکه ادامه داستان سربازی را بنویسم میخوام برگردم به دوران کودکی چون یه جورای به دوران سربازی ربط پیدا میکنه . خوندن این خاطره خالی از لطف نیست در ضمن به نظر خودم یه جورای آموزنده هم میتونه باشه برای کسانی که تو خونه جوان دارن و نگران آینده اونم هستند!.
10یا11ساله که بودم با دیدن جوونای هم سن سال خودم و بعضا" بزرگتر از خودم یه احساس کوچیک بودن بهم دست میداد؛ چرا که اونها را با خودم مقایسه میکردم و وقتی میدیدم یه چیزای دارن که من ندارم یجور احساس حقارت میکردم . دوست دختر داشتن کاره هرکسی نبود ؛ طرف باید تیپش قشنگ باشه وخوشگل هم باشه که بتونه با یه دختر رفیق بشه و من فکر میکردم که این دو خصوصیت را ندارم واین شده بود یه غم؛ البته اینها تفکرات من بود که تا حدودی هم درست بود هم اشتباه ،ولی بهر حال اینجانب به خاطر خود کم بینی هیچوقت نتونستم با کسی دوست بشم .
برای اینکه نشون بدم منم مرد شدم باید از یه راهی وارد میشدم . راه عشقولانه که نمی شد پس من راه خلاف را انتخاب کردم ( قابل توجه والدینی که فکر میکنند با کنترل کردن وسخت گرفتن به فرزندان شون میتونند از خلاف کردن اونها جلوگیری کنند)
یک روز که با بچه ها دور هم جمع شده بودیم یکی از بچه هایی که اهل خلاف بود را صدا کردیم و آتیشی درست کردیم . بله اون روز من برای اولین بار با معقوله ای به نام مواد مخدر اونهم از نوع تریاک آشنا شدم و اولین پک را به اتفاق دیگر دوستان زدم و احساس مرد بودن را .... بله ..................
با اینکه یه پک بیشتر نزدم و هیچ احساسی هم نداشتم و اصلا" نمیدوستم باید چه احساسی داشته باشم به طرف خونه به راه افتادم و در راه پیش خودم احساس غرور میکردم و ادای آدم بزرگا را در می یووردم .بدم نمیومد یه چند نفر را هم لت و پار کنم آخه یه بچه 12ساله چی حالیشه . به خونه که رسیدم پیش خودم فکر میکردم تو فضام اخه یه چیزای از فضانوردی شنیده بودم و یه جورای خودم را سفت میگرفتم که مبادا کسی شک کنه.
امدم خونه وشب را به صبح رسوندم با هزار رویا.
با یکی از دوستان صمیمی که از این به بعد با نام محمد ازش مینویسم کارمون این بود که یه جای را پیدا کنیم و چنتا دود بگریم بعد هم بیام تو پارک محله و دعوا راه بندازیم، البته باید به چند نکته اشاره کنم :
یکی اینکه ما بابت مواد پول نمی دادیم و اونها را از برادر محمد می دزدیدیم البته خیلی کم در حد یه نخود که همین باعث شد که ما ادامه بدیم چون تو اون زمان به ما سیگار هم نمی فروختن چه برسه به مواد ومثل حالا نبود که مثل نقل و نبات در دسترس باشه( این خاطرا ت مال سالهای 67 به بعده)
دوم اینکه ما اصلا" اهل دعوا نبودیم و فقط فیگورش را می گرفتیم بعد هم فرار میکردیم.
سوم اینکه این دوست من خیلی خوش قیافه بود و بر خلاف من ، دوست دختر هم داشت ولی اینکه چرا شروع کرد به خلاف شاید داداشش بود! ولی به هر جهت با من همراه بود.
چهارم اینکه ما، ماهی، یک بار، دو بار، شاید هم سه بار می کشیدیم ؛بستگی داشت که کی خونه خالی پیدا بشه.
خلاصه این کار برای من شده بود یه تفریح که حاظر نبودم با هیچی عوضش کنم .
2سال به این منوال گذشت تا اینکه داداش محمد دیگه موادش را خونه نیو ورد وما مجبور بودیم خودمون مواد تهیه کنیم ؛ برای همین رفتیم به محله ساقی ها (مواد فروش ها) اون روزها یه ربع (3نخود)تریاک 500 تومن بود (500 تا تک تومنی)؛ پول تو جیبی من ماهی 200 تومن بودما 500 تومن جور می کردیم و یه ربع تریاک می خریدیم و همین باعث شد که با مواد فروشا آشنا بشیم و دیگه وابسته به داداش محمد نباشیم که این خیلی بد بود.
ماهی 2یا3 دفعه تبدیل شد به هفته ای 2 یا3 دفعه . یه ربع تریاک به اندازه 3 بار کشیدن ما بود ؛ پس خرج ما رفت بالا و همیطور عملمون .
ازاین قضیه هم 2سال گذشت وتا امدیم به خودمون بیایم شده بودیم معتاد ولی هنوز برای من یه تفریح بود که جای خالی خیلی چیزهارا برا پر میکرد دروغها ونداریها و بی مهری های پدرم خود کم بینی های خودم و هزاران چیز دیگه که دوست ندارم درباره اش حرف بزنم خلاصه شد رفیق تنهایی این مرد تنها و برای دوستم شد یه چیز واجب که اگه نباشه میمیره تا اینکه من به سربازی رفتم و مواد مخدر تا چند وقتی از زندگی من خارج شد .
تا این جای داستان را نوشتم تا خانواده های که فکر می کنند دوست ناباب یا جامعه باعث میشه که فرزندانشون به این راه کشیده بشند بگم که شاید اینها یکی از عوامل باشند ولی مسبب واقعی خود والدینن و والدین با درست رفتار کردن با بچه هاشون میتونند جلوی این کار را بگیرند. محبت کردن ،آگاه کردن ،ودوست بودن با بچه ها را با کنترل کردن،تنبیه کردن،ودور کردن از دوستان اشتباه نگیرند و دنبال مقصر نگردند.
اجتناب از خطر در دراز مدت ،امنیت از مواجه شدن با خطر نیست زندگی یا یک ماجراجویی شجاعانه است یا هیچ
این خاطرات ادامه دارد...
درباره سختی ها در زندگی و مشکلاتی که برای آدمها پیش میاد گفتم ودر ادامه داستان باز هم میخوام از همون مشکلات صحبت کنم .
شاید برای خیلی از شما ها جالب نباشه ولی شاید برای بعضیها یه تجربه باشه وبرای خودم یه درس.
9ماه از بهترین روزهای عمرم را پاسداری دادم تا اینکه قدیمی ها ترخیص شدن وکم کم جاشون را آدمای جدید گرفتند .
یه گروهان پاسداری تشکیل شده از
1:فرمانده گروهان که یه ادم درجه دار رسمی که کارش دستور دادنه
2:رئیس پاسدار که یه سرباز وظیفه استکه کارش ریاست به پاسدارها وجمع جور کردن اونها ست
3: پاسبخش که کارش بردن پاسدارها به سر پست و برگرداندن اونها به پاسدار خونه اونهم سر وقت
4:پاسدار که همونجور که از اسمش پیداست یه سرباز دربه دری که باید پاسداری بده وهرکی هم از راه میرسه دستور میده باید اجرا کنه .
رئیس پاسدار و پاس بخش های اون دوره یه ادمای بد خلق عقده ای بودن که تلافی دوری ازخونه و سختیهای خدمت را سر پاسدار بیچاره در می آوردن و اینهارا از سربازهای قبل به ارث برده بوددن یعنی فکر کرده بودن هر کاری را که آدمای قبلی انجام میدادن درست بوده و اونها هم باید همون کار را بکنند اذیت و آزارهایی که واقعا" عذاب آور بود و من پیش خودم تصمیم گرفتم که اگر یه روزی پاسبخش شدم این رسم را تغییر بدم برای همین هرکاری که برام پیش میومد که من را از پاسداری نجات میداد رد میکردم تا اینکه زمان موعود رسید وچون همه قدیمی ها رفته بودن ومن تنها قدیمی گروهان پاسداری بودم من به عنوان پاسبخش انتخاب شدم واین یعنی یه شروع تازه
نوبت من رسیده بود ومن شدم و چهل تا پاسدار که همه زیر فرمان من بودن نمی دونید چه لذتی داره . ولی از اونجایی که فکر خراب همیشه دنبالم بود این احساس شادی زیاد دوام نیاورد واتفاقی افتاد که سرنوشتم را عوض کرد.
روز اول پاسبخشی بود و یه سری سرباز جدید از به گروهان پاسداری اضافه شد که همشون مال کردستان بودن و ازاین که پاسدار شده بودن خیلی نارا حت بودن . یکی از اون سربازا به هم خدمتی هاش دلداری میداد واونها را تشویق می کرد .
روز اولی که میخواستن پاسداری بدن سوار ماشین شدیم تا همه را سر پست هاشون ببرم البته پست من شب بود ولی به جای یکی از پاس بخش ها که کار داشت من سربازاشو بردم سر پستاشون خوب روز اولم بود وخیلی ذوق داشتم .
2ساعت از پستشون گذشته بود وباید تعویض پست میکردیم پس سوار ماشین شدیم وشروع کردم به تعویض یعنی پاسدارهای قبلی را سوار میکردم وپاسدارهای جدید را پیاده تا رسیدیم به پست اون دوست کردمون که همه را دلداری میداد .
هرچی منتظر شدیم دیدم نیومد برای همین پیاده شدم ورفتم سراغش که دیدم گرفته تخت خوابیده من هم میخواستم غافل گیرش کنم یواش رفتم بالای سرش که دیدم زیر بدنش پر خونه اول فکر کردم حالش بد شده ولی بعد دیدم نه خودش را با تیر زده و این شروع دوباره گرفتاریهای من بود . لازم نیست که بگم که چی شد بازرسین قضایی ، حفاظت اطلاعات و....
خلاصه حسابی شلوغ شد سین ، جیم شروع شد :موقع مرگ کجا بودی ، چرا اون را کشتی ...و و و
آخر کار هم تصمیم گرفتند تا روشن شدن موضوع بازداشت بشم ولی چون نیروی پاسبخش کم بود تصمیم به این شد که من یک روز در بازداشت باشم یک روز سر پست و ین شروع دوباره کارم بود .
زمانی که این اتفاق افتاد اصلا" نترسیده بودم اونهم به 3 دلیل:
1:اول اینکه من از بچه گی به شرایط سخت یه جورای عادت داشتم چرا که توی دورانم مدرسه چه قبلش چه بعدش اتفاقاتی برام افتاده البته نه تو این مایه ولی مشابهش که گذروندمش
2:من به این جمله که آدمه بی گناه سرش بالای دار میره... ایمان دارشتم ودارم پس به خودم مطمئن بودم
3:از همه مهمتر اینه که خداوند همیشه با من بوده وهست و حضورش را با خودم فوق العاده احساس کردم و می کنم ومطمئن بودم که خودش همه چیز را درست میکنه.
راجع به این موضوع به خونوادم چیزی نگفتم چون هیچ وقت از جانب اونها حمایت نشده بودم.
البته وقتی صحبت از خونواده میکنم فقط منظورم پدرم هست چون مادرم بنده خدا کاری از دستش بر نمیومد و از خواهرا هم که گفتن نداره و پدرم که اونهم نه اینکه کاری از دستش بر نیاد اتفاقا" خوب هم بر میاد ولیکن بعدش پر از سرکوفت سرزنش بودکه من حوصلش را نداشتم برای همین بهشون نگفتم.
روزها گذشت و هنوز مشخص نشده بود که چه اتفاقی افتاده بود ومن کارم این بود که یه روز پست میدادم یه روز بازداشت بودم تا اینکه بالاخره یکی از پاسدارها یه نامه توی سوراخ دیوار پیدا کرد ولی چرا تا به امروز پیدا نشده بود به این علت بود که کسی جرات نداشت سر پست اون پاسدار کشته شده بایسته .توی اون نامه نوشته شده بود که :
شهیدان زنده اند ا... اکبر ...
و وصیتش را نوشته بود بعد هم اسلحه را روی قلبش گذاشته بود و شلیک کرده بود و این شد سند آزادی من . پس از بررسی های بازرسین قضایی و ثابت شدن این که دست خط خود پاسدار است من آزاد شدم ولی حق خروج از منطقه نظامی را نداشتم . از این قضیه 3 ماه گذشت و خانواده من که نمی دونستند جریان از چه قراره بوسیله تلفن ازم می خواستند که بیام مرخصی .
با هزار مکافات و این رادیدن و اون را دیدن بالاخره موفق شدم 15 روز مرخصی بگیرم و بیام خونه.
ادامه دارد ....
| Design By : Night Melody |

