نوشته های من

سلام دوستان خوبم

از این که با من همراه هستید خیلی سپاسگزارم بدون مقدمه بقیه داستان را براتون میگم

چند ماهی از مواد مخدر دور بودم که حوادث بد یکی یکی شروع شد (به داستان سربازی مراجعه شود)و من که کسی را نداشتم که با هاش درد و دل کنم به محض برگشتن از خدمت به سراغ محمد رفتم . اون که ترک نکرده بود و هنوز ادامه میداد وقتی من را دید و از حال و روزم با خبر شد نه اینکه من را تشویق به ادامه این کار نکرد بلکه کلی با من حرف زد که این کار را شروع نکنم ولی من برای فرار از مشکلات به حرف اون گوش ندادم وگفتم که اگه من را همراهی نمی کنی تا برم سراغ یکی دیگه از اون جای که توی این کار همه جور آدمی پیدا میشه و برای اینکه من گیر اون بداش نیفتم محمد قبول کرد که من را همراهی کنه پس دوباره شروع کردم.

از اونجای که محمد در غیاب من ادامه داده بود پس مشکل خونه خالی را حل کرده بود برای همین ما هروز میکشیدیم تا اینکه مرخصی من تموم شد وباید برمیگشتم به پادگان.

این را باید بگم که تو این 15 روز کسی از خونواده من از من نپرسید که چرا 6ماه خونه نیومدی و چه خبرا یا چیکار میکردی؛ پدرم که همون روز اول رفت بلیط برگشت من را خرید که مبادا من هوس نرفتن به سرم نزنه

موقع برگشتن چیزی با خودم نبردم چون به اندازه کافی حال کرده بودم و ترجیح میدادم چند ماهی را چیزی نکشم

به پادگان که رسیدم با خبر غیر منتظره ای روبرو شدم اونم تبعید شدنم به بیابونی به نام کوشک بود .

فرمانده:آماده شو اسبابات را جمع کن باید بری کوشک

من:چرا قربان؟

فرمانده : چرا نداره دستور رسیده چندماهی اینجا نباشی تا آبها از آسیاب بیفته (مراجعه به سربازی  قسمتی که دانشجوها را توی دستشویی زندانی کرده بودم)

من: تنها قربان

 فرمانده: نه هر 15 روز 45 پاسدار برات میفرستم بزارشون سرپست

( لازم به ذکراست که کوشک یه باند پرواز در بیابونهای قم بود که در زمان شاه محل مانور نیروی هوای و همچنین احترام نظامی به شاه بوده

کوشک منطقه بود نظامی که شامل 1:باند پرواز جنگنده های نیروی هوای 2:جایگاه که معروف بود به نام تاج فرح 3:ساختمان کنترل پرواز یا برج مراقبت 4:آشیانه هواپیماها )

من :چشم قربان و رفتم که آماده رفتن بشم واین خیلی خبر بدی بود چون تا اونجای که من میدونستم وشنیده بودم جای خیلی خطرناکی بوده که هیچکس حاضر نمیشده بره اونجا

رفتم و همه ی وسایلم رابرداشتم و اومدم توی محوطه که با دوستانم خدا حافظی کنم که دیدم توی محوطه شلوغه و دعوا شده با تعجب رفتم جلو که یک دفعه فرمانده یه دادی کشید وهمه آروم شدند .

فرمانده با عصبانیت گفت:نه به اون وقتی که باید با کتک بفرستمتون کوشک نه به حالا که سر رفتن دعوا میشه اگه من میدونستم این جان کوچولو چیکار مکنه که همتون میخواید باهاش برید خیلی خوب بود .

برام خیلی جالب بود وقتی دیدم همه پاسدارها میخواند با من بیاند واقعا"خوشحال شدم و اشک تو چشمام جمع شد و از این که میدیدم چقدر تو کاری که میخواستم بکنم موفق شدم تو پوست خودم نمی گنجیدم

خلاصه موقع رفتن شد من با 40 سرباز و 2 پاسبخش کمکی راهی کوشک شدیم ومن در خیال خودم که باید چیکار کنم به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم که رسیده بودیم وباید از اتوبوس پیاده میشدیم به اطراف نگاه میکردم کوشک:

بیابونی برهوت که اخرش پیدا نبود بدون چراغ آب و غذا

هر هفته یک بار از تهران برای ما آب و غذا میاوردن حمام نداشتیم و شبها از ترس رتیل و عقرب خوابمون نمیبرد خلاصه که جای وحشتناکی بود.

یه آسایشگاهی بود که خیلی بوی نا میداد ولی هرچی که بود باید اونجا را خونه دومم میدونستم وباید یه کاری میکردم که به من سخت نگذره.

در حدود 2 کیلومتر اونطرف تر از ما یه پادگانی بود که اسمش خاطرم نیست ولی اون پادگان محل سربازهایی بود که دوره ای خدمتشون از 30 ماه به بالا بود و اصولا یا چاقو کش بودند یا قاتل که بهر دلیلی به اون پادگان تبعید شده بودن خیلی آدمای خطرناکی بودند که  اگه قرار بود کاری بکنند حتما" میکردند که راجع به اونها حتما" بعدا" مینویسم فقط همین را بگم که غذای ما را اونها باید درست می کردند و یه جورای باهم در ارتباط بودیم.

پس به فکرم افتاد که خودم را با مواد مخدر سرگرم کنم تا دوران تبعید تمام بشه ولی برای این کار نیاز به یه همبازی مطمئن و یه جای بازی خوب داشتم .

از نظر جای بازی که مشکل نداشتم چون بیابون خدا همش جای بازیه ولی همبازی مورداعتماد یه کم سخت بود و مشکل دیگه ای هم که وجود داشت ،نداشتن مواد بود .که اونهم باید تهیه میکردم پس دست بکار شدم

اعتیاد و مواد مخدر مثل یه گناه میمونه مثل یه دروغ که اگه انجامش دادید شیطان  راه را برای ادامه دادن باز میکنه که اگه آدم بخواد گناهی را انجام بده و اگه بهش عادت کنه براحتی مقدمات برای گناهای بعدی فراهم میشه تا در گناه و دروغ غرق بشه و وقتی به خودت میای که دیگه کار از کار گذشته و متاسفانه این یک واقعیته . توصیه میکنم هیچ وققت امتحان نکنید .

همه چیز براحتی جور شد همبازیم یکی از سربازام بودکه یکم از نظر رفتاری مشکل داشت پس رفتم سراغش چون با این کار  هم میشدکنترلش کرد هم انقدر جرات داشتن که بفرستمشون برام مواد تهیه کنند منظورم دل و جراته چون این کار(تهیه مواد)یه آدم زرنگ میخواد که نتونند سرش کلاه بزارن و اون سرباز کیس مناسبی بود پس به این راحتی همه چیز جور شد.

در20کیلومتری پادگان ، شهر قم بود ،که موادم را از اونجا تهیه میکردم واین شد تمام سرگرمی من که هروز به بهانه سرکشی به پستها برم آتیشی درست کنم و یه صفای بکنم و از اونجای که همه سربازها یه جورای دوستم داشتند و هم میدونستند که باج به کسی نمیدم  پس هوامو داشتندو در عوض من هم اونجارا کردم هتل ولی با قوانین جدید فکر نکنید که چون مصرف میکردم کار به کسی نداشتم نه تازه خیلی هم سختگیرتر شدم به طوری که یه روز که همبازیم میخواست از موقعیت خودش سوءاستفاده کنه را انداختم زندان تا فکر نکنه جای خبری هست ولی از خیلی جهات هم راحتشون گذاشته بودم.

بگذریم روز به روز وابستگی من به مواد مخدر بیشترمیشد ولی هیچکس به من نگفت چرا!؟

من 6 ماه ازخدمت سربازیم را با مصرف مواد طی کردم و وقتی خدمتم تموم شدهنوز مصرف کننده بودم وبا آدمای زیاد رفت و آمد کردم کارهای زیادی انجام دادم  که توصیه میکنم  حتما" ادامه خاطرات اعتیاد را بعد از تمام شدن خاطرات سربازی بخونید نه این که فکر کنید برای خودم میگم (قبلا" هم گفتم من این خاطرات را واسه یه دل خودم مینویسم)برای اینکه راهایی را که من رفتم شما تجربه نکنید که از قدیم میگند تجربه را تجربه کردن خطاست.

با بچه هاتون دوست باشید!

ادامه دارد...

 ما در پی رویاها و ایده الهای خود به دنیا آمدیم . اغلب آنچه را که در دسترس ماست دست نیافتنی می کنیم. و وقتی به اشتباه خود پی میبریم ، احساس میکنیم که وقتمان را هدر داده ایم چون در دوردستها دنبال چیزی میگشتیم که جلوی دستمان بوده و بعد خودمان را سرزنش میکنیم به خاطر این اشتباه و به خاطرجستجوی بی فایده مان وبه خاطر مشکلاتی که ایجاد کرده ایم

خدایا دعا میکنم این شمع که اکنون روشن کرده ام ، نوری باشد که زمانی که به مشکلاتی بر می خورم و تصمیماتی میگیرم، با نور خود روشنم کند

پائولو کوئیلو

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط جان کوچولو نظرات () |

Design By : Night Melody