نوشته های من

سلام

رفتم یه مسافرت کاری و حالا برگشتم تا براتون بنویسم .

 

مرخصی تمام شد وباید برمیگشتم به پادگان امدن به مرخصی خیلی کیف میده و برگشتن از مرخصی درست نقطه مقابل اونه.

یکی از واقعیت های زندگی اون باورهای که ما ادما از زندگی داریم .

 

ویکی از اون باورها «شانسه »

که من تا چند سال پیش هم با هاش کار داشتم تا قبل از اینکه دوباره متولد بشم.

شانس چیزیه که همه با هاش کار دارند و همه دنبال خوش شانسی میگردن نوع خوبش ولی اگه واقعا" در موردش فکرکنیم شانس چیزی جز تخیل ما نیست که اون تخیل میتونه خوب باشه یا بد شانس در معنای واقعی یعنی :

ش  :   " شهامت

ا     :   " اعتماد

ن    :   " نترس

س  :   "  سرعت عمل

 

 در مورد خودم باید بگم :

من همیشه فکر می کردم آدم بد شانسی هستم . برای همین همیشه بد شانسی می  آوردم برای همین موقعی که رفتم خدمت زیاد انتظار نداشتم که جای راحتی بیفتم .

دوران آموزشی چون یه جورای تنها بودم وتا پیدا کردن دوست هم یه زمانی طول میکشید خیلی ساکت و منزوی یه گوشه ای میشستم وکاری به کسی نداشتم.

 

 ارشدهای آموزشی  یه ادمای بد اخلاق خشن بودن که سر هر چیز بی خودی به آدم گیر میدادن وشروع میکردن به تنبیه کردن .

مثلا": یادمه سه تا پسر عمو بودن که از نظر اسم وفامیل دقیقا" مثل هم بودن که برای شناختن شون باید اسم پدرهاشون را می گفتندکه از بد شانسی 2تا شون هم اسم پدراشون یکی بود .

مثلا:

ارشد آموزشی صدا کرد:محمد کنعانی

جواب داده شد: کدوم شون ؟

نام پدر شون را بگو ....

ارشد:نام پدر عباس

جواب داده شد :شماره شناسنامه را بگو...

ارشد:حالا من را مسخره میکنید پدرتون را در میارم و................................

 

حالا هرچی ما می گفتیم :بزه! اون میگفت میشه !و تا تنبیه مون نکرد دست از سرمون بر نداشت .

برنامه دوران آموزشی ازاین قرار بود:صبح از ساعت 5صبح تا 8 صبحگاه تا ساعت 12کلاس عقیدتی و... بعد ناهار و بعد هم آموزش رژه و...

که جای برای تعریف کردن نداره ، بعد از دوران آموزشی تقسیم شدیم وتازه سربازی شروع شد از همون دنگ اول هم افتادم تو گروهان پاسداری وبا اجازتون یک شب به خواب باید پاسداری می دادم واقعا" روزهای سختی بود توی سرما و گرما برف وبارون تگرگ... خیلی سخت بود وهمه اینها به خاطر این بودکه فکر می کردم آدم بدشانسی هستم .

 

این افکار ماست که روزمون را می سازه شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه .

می خوام چند حادثه که برم اتفاق افتاده را براتون تعریف کنم.

 

1_ داشتم فوتبال بازی میکردم(زمان بچگی)من دروازه بان بودم یه حمله به طرف دروازه من شد قبل از این که شوت کنند من تو ذهنم گفتم : اون حالا شوت می کنه و من قبل از اینکه بگیرم محکم میخورم زمین واون شوت کرد ومن محکم زمین خوردم .

2_ بچه ها داشتن با تیرکمون سنگی بازی میکردن0نمیدونم تا حالا اسمش راشنیدید یا نه ) من داشتم راه میرفتم وبه اونها نگاه میکردم که تصمیم گرفتم یه جایی بشینم قبل از این که بشینم تو ذهنم به خودم گفتم حالا که این جا می شینم یکی از این سنگ ها که از تیر کمون شلیک می شه میاد و می خوره به چشمم و دقیقا همین اتفاق افتاد .

3_سوار موتور داشتم از سر کار بر می گشتم ، ساعت تقریبا 2 بعد از ظهر بود.داشتم فکرمی کردم به این که امکان داره کسی رو موتور خوابش ببره ؟!یا نه ؟ !همین طور که تو این فکر بودم روی موتور خوابم برد و با یه پراید تصادف کردم و دستم شکست .

4_  اتفاقات زیادی هم  در مورد این که فلان کار رو انجا م ندم که اگه انجام بدم  حادثه ای برام اتفاق می افته هم بوده که دیگه گفتنش لازم نیست (این کارها که می گم کارهای خیلی ساده و پیش پا افتاده ست  )

ذهن من قدرت خیلی زیادی داشت و کافی بود به یه چیزی فکر کنم تا اون برام اتفاق بیافته .

شاید هم چون این رو می دونستم می خواستم امتحان کنم ببینم این بار هم همون اتفاق برام میافته یا نه ؟!

روز های اول سربازی خیلی دیر می گذشت واتفاقاتی که در طول روز برام میافتاد خیلی من را خسته و در مونده می کرد اما کمی که گذشت تونستم دوستای زیاد و خوبی پیدا کنم .

بعد از اون سربازی برای من شده بود خونه خاله !

هر روز عصر با بچه ها می نشستیم و گلی یا پوچ بازی می کردیم و مسخره بازی در می آوردیم .

دیگه طوری شده بود که اصلا دلم نمی خواست بیام مرخصی  .

 

وقتی مشکلات سخت و سختی ها بر شما هجوم می آورند بسیار شاد باشید زیرا آزمایش و سختی هاست که صبر و تحملتان بیشتر می شود پس بگذارید صبرتان فزونی یابد نکوشید زیر بار مشکلات شانه خالی کنید ،زیرا وقتی صبرتان به حد کمال رسید ،افرادی کامل و بالغ خواهید شد و به هیچ چیز نیاز نخواهید داشت اما اگر کسی از شما طالب حکمت و فهم برای درک اراده و خواست خدا باید دعا کند و آن را از خدا خواهد زیرا خدا خرد و حکمت را به هرکه از او در خواست کند ،سخاوتمندانه عطا می فرماید بدون آن که او را سرزنش فرماید . اما وقتی از او در خواست می کنید :شک به خود راه ندهید بلکه یقین داشته باشید که خدا جواب دعایتان را خواهد داد . زیرا کسی که شک می کند مانند موجی است در دریا که در اثر وزش باد به این سو و آن سو رانده می شود و چنین شخصی هرگز نمی تواند تصمیم قاطعی بگیرد پس اگر با ایمان دعا نکنید انتظار پاسخ نیز از خدا نداشته باشید .

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط جان کوچولو نظرات () |

در راه برگشت به خونه همش تو این فکر بودم که عکس العمل خونوادم بعد از دیدنم چطوریه ؟ چون این اولین باری بود که من داشتم تنها از خونه و خونوادم به یه شهر دور میرفتم و از اونجایی که مادرم یه وابستگی خاصی نسبت به من داشت مطمئن بودم که خیلی دل تنگمه ولی از بقیه خونواده نه برای همین برام جالب بود .

 

حدودا" ساعت 12 شب بود که رسیدم به خونه وچون خونواده من از اونهای بودن که ساعت 9تا10 میخوابیدن به آرومی در را زدم  .

صدای مادرم را شنیدم که گفت کیه؟

 گفتم منم پسرت ؛

با خوشحالی در را باز کرد و من را در آغوش گرفت و اولین کلمه ای را که گفت این بود :مادر چقدر پیر شدی .

یک دفعه جا خوردم نمیدونستم باید بخندم یا اینکه تاییدش کنم ولی برای اینکه یه چیزی گفته باشم  ، گفتم:خوب مادر روزگار و دوری تو من را کشت. مادر بی تو هرگز...

اونم نامردی نکرد . گفت:خوب برو گم شو

منم گفتم :خیلی ممنون

بعدش خواهرانم اومدند استقبالم .و با لحن خیلی جدی گفتند:

 که میخواند سر به تنم نباشه . و زیر لب میگفتند :  دوباره روز ازنو روزی ازنو

و بعد از اونا پدرم بود . قبل از اینکه سلام کنم

گفت :به این زودی فرار کردی ؟ولی کور خوندی فردا میری خودت را معرفی می کنی واز اونجای که تو خونه ی ما پدر سالاری بر قرار بود ، دستور برید بگیرید بخوابید صادر شد وهمگی بی سرو صدا رفتند برای خواب و هیچکس هم ازم نپرسید که آیا شام خوردم یا نه.........

 

صبح که از خواب بیدار شدم با انبوهی از سولات جور واجور مواجه شدم که همه را یکی یکی جواب دادم .

ازجمله این که چرا آمدم خونه و دو هفته دیگه هم باید برگردم و آمدم که هم وسایم را جمع وجور بکنم و هم مقداری پول با خودم ببرم و دلیل اینکه به چه علتی باید پول ببرم را هم گفتم و روی پول بردن تاکید کردم.

بعداز شنیدن حرفهام پدرم بلند شد ورفت مادرم و خواهرانم هم به کار خودشون مشغول شدن من هم به کار خودم.

 

در اون روزها یک عشق بچگانه ای در وجود من شعله دوانده بود چرا مینویسم عشق بچگانه چون تو زمان ما این جور عشق ها مد بود .

 

ماجرای این عشق بچگانه برمی گرده به سالها قبل از سربازی که من خیلی بچه بودم واز اونجایی که بلد نبودم با جنس مخالف ارتباط برقرار کنم پس طبیعی بود که اینجوری عاشق بشم اون هم یه عشق یه طرفه که فقط خودم ازش خبر داشتم . ودلیل این عشق هم این بود که وقتی با دوستانم جمع میشدیم دورهم وهرکدون از دوست دخترهاشون حرف میزدند من هم برای اینکه کم نیارم توی ذهن خودم یه دوست دختر خیالی درست کرده بودم وباهاش لاف میومدم ولی ببخشید اون خیالی نبود واقعی بود اون دختر یکی از فامیلها بود. ولی هیچ احساسی به من نداشت.

 

 کم کم این توهم برای خودم شکل واقعی گرفت و در صدد جلب توجه اون دراومدم که بلکه اون را عاشق خودم کنم که بی فایده بود ومن هم بیخیال شدم ولی  رفت وآمد ها ی زیاد من باعث شد که توی فامیل شایعه ی عاشقیت قوت بگیره وهمه فکر کنند که بله جان کوچولو عاشق فلانی شده واله وبله و....

 

تا اینکه من رفتم سربازی( در مورد اینکه توی دوران سربازی من چه کارا کردم بعدا" مینویسم )در اواسط سربازی بود که یکروز مادرم زنگ زد گفت :شنیدم برای فلانی خواستگار اومده و چون من از فلانی را خیلی دوست دارم ومیخوام عروسم بشه میخوام برم خواستگاری من اولش تعجب کردم ولی بعدش قبول کردم چون خودم هم بدم نمیومد.

 

چند روزی ازاین ماجرا گذشت تااینکه یه روز مادرم زنگ زد گفت فلانی ازدواج کرد وبنده خدا داشت من را دلداری میداد که وقتی اومدی فلان میکنم بهمان میکنم..... ازاین حرفها که بهش گفتم نگران من نباش چون برام مهم نیست( یکی از خصلتهایی که خداوند به من داده اینه که با شرایط به راحتی کنار میام ) ولی مادرم باور نکرد تا اینکه به مرخصی اومدم و موقعی که رسیدم میشد اضطراب را تو چشمان همه دید . مخصوصا" زمانی که گفتم میخوام یه سر به فامیل بزنم به قول معروف همه ماستا را کیسه کردن وازم قول گرفتند که خشونت به خرج ندم حالا من هرچی میگفتم من بیخیال شدم هیچکی باور نمیکرد.

میتونید تصور کنید عکس العمل فامیل با دیدن من چی بود؟ برای خودم که خیلی جالب بودتا اون روز فکرش را هم نمیکردم انقدر از رفتار من بترسندبه طوری که من را دس به سر کردن که مبادا باداماد اینده چشم تو چشم بشیم که اتفاقا" این اتفاق افتاد .

خودم یه لحظه جا خوردم جو اونقدر سنگین بود که نمی دونستم باید چه رفتاری داشته باشم همه ساکت بودن وبه من نگاه میکردن تا اگه خواستم کاری بکنم جلوم را بیگیرند ولی وقتی دیدن من با طرف دست دادم و روبوسی کردم تازه خیالشون راحت شد وکم کم همه من را در آغوش گرفتند.

امیدوارم که نوشته های من را دوست داشته باشید وحوصلتون را سر نبره.

برای مدت یک هفته میرم مسافرت وقتی برگشتم ادامه داستان سربازی را مینویسم .

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط جان کوچولو نظرات () |

Design By : Night Melody